صفحه ها
دسته
وبلاگ های دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 48352
تعداد نوشته ها : 104
تعداد نظرات : 13
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

مرد ميانسالي وارد فروشگاه اتومبيل شد.
BMW آخرين مدلي را ديده و پسنديده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبيل تندروي خود شد و از فروشگاه بيرون آمد.
قدري راند و از شتاب اتومبيل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدري بر سرعت اتومبيل افزود. كروكي اتومبيل را پايين داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بيشتري ببرد. چند شاخ مو بر بالاي سرش در تب و تاب بود و با حركت باد به اين سوي و آن سوي مي‌رفت. پاي را بر پدال گاز فشرد و اتومبيل گويي پرنده‌اي بود رها شده از قفس. سرعت به ١٦٠ كيلومتر در ساعت رسيد.
مرد به اوج هيجان رسيده بود. نگاهي به آينه انداخت. ديد اتومبيل پليس به سرعت در پي او مي‌آيد و چراغ گردانش را روشن كرده و صداي آژيرش را نيز به اوج فلك رسانده است ...
مرد اندكي مردّد ماند كه از سرعت بكاهد يا فرار را بر قرار ترجيح دهد. لَختي انديشيد. سپس براي آن كه قدرت و سرعت اتومبيلش را بيازمايد يا به رخ پليس بكشد بر سرعتش افزود. به ١٨٠ رسيد و سپس ٢٠٠ را پشت سر گذاشت، از ٢٢٠ گذشت و به ٢٤٠ رسيد. اتومبيل پليس از نظر پنهان شد و او دانست كه پليس را مغلوب كرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه مي‌شود كه در اين سنّ و سال با اين سرعت مي‎رانم؟ باشد كه بايستم تا او بيايد و بدانم چه مي‌خواهد." از سرعتش كاست و سپس در كنار جادّه منتظر ايستاد تا پليس برسد.
اتومبيل پليس آمد و پشت سرش توقّف كرد. افسر پليس به سوي او آمد، نگاهي به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقيقه ديگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم براي تعطيلات چند روزي به مرخّصي بروم. سرعتت آنقدر بود كه تا به حال نه ديده بودم و نه شنيده بودم. خصوصا اينكه به هشدار من توجهي نكردي و وقتي منو پشت سرت ديدي سرعتت رو بيشتر و بيشتر كرده و از دست پليس فرار كردي. تنها اگر دليلي قانع‌كننده داشته باشي كه چرا به اين سرعت مي‌راندي، مي‌گذارم بروي."
مرد ميانسال نگاهي به افسر كرد و گفت، "مي‌دوني، جناب سروان؛ سال‌ها قبل زن من با يك افسر پليس فرار كرد. وقتي شما رو آژير كشان پشت سرم ديدم، تصوّر كردم داري اونو برمي‌گردوني"!
افسر خنديد و گفت: "روز خوبي داشته باشيد، آقا" و برگشته سوار اتومبيلش شد و رفت

دسته ها : متنوع
يکشنبه بیست و سوم 5 1390 17:54

يك مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه كتاب مقدس شركت كرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت كردن از خدا صحبت مي كرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسيد: " آيا هنوز خدا با مردم حرف ميزند؟" بعد از جلسه با يكسري از دوستانش براي خوردن قهوه و كيك بيرون رفتند و در آنجا با هم در مورد اين پيغام گفتگو كردند. خيلي ها مي گفتند كه چگونه خدا آنها را در زندگيشان هدايت كرده است.      حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبيل خود به طرف خانه حركت مي كند. همانطور كه در ماشين نشته شروع به دعا كردن مي كند: " خدايا اگر تو هنوز با مردم حرف ميزني لطفاً با من نيز حرف بزن. من گوش خواهم كرد و تمام سعيم را خواهم كرد كه مطيع تو باشم." همانطوريكه در خيابان اصلي شهرشان رانندگي مي كرد ناگهان احساس عجيبي مي كند كه يكجا بايستي بايستد تا مقداري شير بخرد. او سر خود را تكان داده و مي گويد: " آيا خدا تو هستي؟ " چونكه جوابي نمي گيرد شروع مي كند به ادامه دادن به رانندگي. ولي دوباره همان فكر عجيب:" مقداري شير بخر. " مرد جوان به ياد داستان سموئيل مي افتد كه چگونه وقتي خدا براي اولين بار با او حرف زد نتوانست صداي او را تشخيص دهد و نزد عيلي رفت چونكه فكر ميكرد كه او با او حرف ميزد. او گفت: "باشه خدا اگر اين تو هستي كه حرف ميزني من شير را مي خرم." به نظر اطاعت كردن آنقدرهم سخت نبود چونكه بهرحال او ميتوانست از شيري كه خريده استفاده كند. پس او اتومبيل را متوقف كرد و مقداري شير خريد و به راهش به طرف خانه ادامه داد.وقتي خيابان هفتم را رد مي كرد دوباره الزامي را در خود حس كرد:" بپيچ به اين خيابان" او فكر كرد كه اين ديوانگي است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فكر كرد كه بايد به خيابان هفتم برود پس چهارراه بعدي را دور زد تا به خيابان هفتم برود و به حالت شوخي گفت: " باشه خدا اينكار را هم مي  كنم. " وقتي چند ساختمان را رد كرد احساس كرد كه آنجا بايستي توقف كند. وقتي اتومبيل را به كناري گذاشت به اطراف نگاهي انداخت. آن منطقه حدوداً تجاري بود. در واقع بهترين منطقه شهر نبود ولي بدترين هم نبود. اكثر مغازه ها بسته بودند و بيشترچراغهاي خانه ها نيزخاموش بودند كه بنظر همه خواب بودند.او دوباره حسي داشت كه مي گفت: " شير را به خانه روبرويي ببر." مرد جوان به خانه نگاهي انداخت. خانه كاملاً تاريك بود و به نظر مي آمد كه افراد آن خانه يا در خانه نبودند و يا خوابيده بودند. او در ماشين را باز كرد و روي صندلي نشست." خداوندا اين ديوانگيست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بيدار كنم خيلي عصباني ميشوند و بعد من مثل احمقها به نظر مي رسم. "بالاخره او در اتومبيل را باز كرد وگفت: " باشه خدا اگر اين تو هستي كه حرف مي زني من ميرم جلوي در و شير را به آنها مي دهم ولي اگر كسي سريع جواب نداد من فوراً از آنجا ميرم. "

او ازعرض خيابان عبور كرد و جلوي در رسيد و زنگ در را زد. صدايي شنيد مردي به طرف بيرون فرياد زد و گفت: " كيه؟ چي مي خواهي؟ " و قبل از اينكه مرد جوان فرار كند در باز شد.  مردي با شلوار جين و تي شرت در را باز كرد و بنظر كه از تخت خواب بلند شده بود. قيافه عجيبي داشت و از اينكه يك مرد غريبه در خانه اش را زده زياد خوشحال نبود. گفت: " چي مي خواهي؟ " فرد جوان شير را به طرفش دراز كرد و گفت: "براتون شير آوردم. "  آن مرد شير را گرفت و سريع داخل خانه شد. زني همراه با بچه شير را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گريه مي كرد و اشك از چشمان آن مرد سرازير بود.مرد درحاليكه هنوز گريه مي كرد گفت: "ما دعا كرده بوديم چونكه اين ماه قبضهاي سنگيني را پرداخت كرديم و ديگه پولي براي ما نمانده بود و حتي شير نيز براي بچه مان در خانه نداريم. من دعا كرده بودم و از خدا خواسته بودم كه به من نشان بدهد كه چگونه شير براي بچه ام تهيه كنم." همسرش نيز از آشپزخانه فرياد زد: "من از او خواستم كه فرشته اي بفرستد تا براي ما شير بياورد، شما فرشته نيستيد؟
"مرد جوان دست خود را به جيب برد و كيفش را بيرون آورد و هرچه پول در كيفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشين در حاليكه اشك از چشمانش سرازير بود. حالا ديگر مي دانست كه خدا به دعاها جواب مي دهد.اين كاملاً درست است. بعضي وقتها خدا خيلي چيزهاي ساده از ما مي خواهد كه اگر ما مطيع باشيم قادر خواهيم بود كه صداي او را واضحتر بشنويم. لطفاً گوش شنوا داشته باشيد و اطاعت كنيد تا اينكه بركت بگيريد 

دسته ها : مذهبی
يکشنبه بیست و سوم 5 1390 1:25

بيراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و مي كشيد

زين بعد همه عمرم را

بيراهه خواهم رفت

(حسين پناهي)

دسته ها : نوشته ادبی
جمعه جهاردهم 5 1390 19:5

چه مي شد جاده هاي دل

ترافيك محبت داشت

براي مهر ورزيدن

هزاران خط سبقت داشت

چراغ سبز راچون گل

بهم تقديم ميكرديم

به جاي بوق مي گفتيم

عموما باتوهمدرديم

تصادف كاش بين ما

سلام ودست دادن بود

خسارت معني اش تنها

دلي از دست دادن بود

پليس چهارراهي كاش

كه درويشي خداجوبود

به جاي برگه، قرآن داشت

وسوتش نيز ياهو بود

چه بيهوده دل مارا

به سوي هيچ هي كردن

هزاران چرخ سرگردان

به دنبال چه مي گردند؟

ناصر كشاورز

دسته ها : عاطفی
دوشنبه دهم 5 1390 19:56

شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسيدگي به كارهاي شخصي ام ولي مگه اين مردم ميذارن؟!

يكشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هيچكدام از كارهاي اداريم نرسيدم.
8753 تصادفي ،6893 اعدامي،9872 تزريقي، 44596 ايدزي، و يك نفر بالاي 145 سال سن رو واسه خاطر يك آدم وقت نشناس از دست دادم.... براي خودكشي اونقدر قرص خواب خورده بود كه هر كاري ميكردم ديگه روحش بيدار نميشد!

دوشنبه:
رفتم بيمارستان ويزيت يكي از مريضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود كه نميتونستم برم جلو. همه روپوش سفيد پوشيده بودن و داشتند تند تند يادداشت برميداشتن. هر جور بود راهو باز كردم و رفتم بالاي سر مريض، اما ديدم دانشجوهاي پرستاري قبل از من كشتنش. اگه دير تر رسيده بودم ممكن بود حتي روحشم ناقص كنن!
از همكاري بدم نمياد، ولي بشرط اينكه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمياد كسي دخالت كنه.

سه شنبه:
مادره با دو تا بچه اش ميخواستن از خيابون رد شن. اول دست يكي از بچه ها رو گرفتم،اما ديدم اون يكي داره نيگام ميكنه.
دست اون يكي رو هم گرفتم،اما ديدم مادره داره يه جوري نگام ميكنه.اومدم دست خودشم بگيرم، اما ديدم يه عوضي با ماشين همچي با سرعت داره مياد طرفمون كه اگه خودمو كنار نكشم ممكنه به خودمم بزنه. با يك اشاره ماشينش منحرف شد و كوبيد به درخت. به خودم كه اومدم ديدم مادره و بچه هاش از خيابون رد شدن و براي تشكر دارن برام دست تكون ميدن.
منم براشون دست تكون دادم و براي اينكه دست خالي نرم هموني كه كوبيده بود به درخت رو با خودم بردم. اونقدر خورده بود كه روحشم يه جورايي نشئه بود و فكر كنم هنوزم كه هنوزه نفهميده مرده!

چهار شنبه:
خيلي عجله داشتم، اما وايستادم تا دعواشونو ببينم. چون جاي ديگه كار داشتم خواستم برم، ولي ديدم يكيشون داره فحش بد بد ميده. اونقدر ازش بدم اومد كه توي راه بهش گفتم: اگه زبونتو نيگه داشته بودي الان نه خودت چاقو خورده بودي و نه دست من زخمي ميشد! الان چند ساعته كه همه كارهامو ول كردمو دارم روحش رو پنچرگيري ميكنم!

پنج شنبه:
اونقدر از برج ايفل برام تعريف كرده بودند كه هوس كردم اين آخر هفته اي برم اونجا و يه ديدي بندازم. وقتي رسيدم بالاي برج، ديدم يه آقايي با دوربينش رفته رو لبه وايستاده تا از منظره پايين عكس بگيره. راستش ترسيدم بيفته. با خودم گفتم اگه كمكش نكنم ممكنه همچي بخوره زمين كه ديگه قابل شناسائي نباشه.با احتياط رفتم جلو بگيرمش نيفته اما تو يه لحظه جفتمون چنان هل شديم كه روحش موند دست من و جونش پرت شد پائين! باور كنيد اصلا تو برنامم نبود.

جمعه:
بابا ولم كنيد جمعه كه تعطيله .............................................................

دسته ها : طنز
شنبه هشتم 5 1390 22:19
X